داستان کوتاه ترس ، نابودگر عشق کنار خیابون ایستاده بود لطفا برای خواندن بقیه داستان به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
ادامه مطلب
+ : دل نوشته هاي سکوت |

دلم برایت تنگ شده است !
میخواهم آنقدر اشک بریزم
تا غبار فاصله ، از قلبم تمیز شود .
ولی میترسم ...
"تهران"،"ونیز" شود!!!
+ : دل نوشته هاي سکوت |

ولي باران نمي داند
که من دريايي از دردم
به ظاهر گر چه مي خندم ولي اندر سکوتي
تلخ مي گريم
+ : دل نوشته هاي سکوت |
یارانه دست هایت را قطع نکن !
من زیر خط فقر مهربانی ات هستم !!!
ادامه مطلب
+ : دل نوشته هاي سکوت |
مهم نسیت چند بهـار در کنـار هم زندگی کنیـم باور کن مهـم این اسـت که یادمان باشـد عمرمان کوتاه است در پایان زندگی خیلی از ما خواهیـم گفت کاش فقط چنـد لحظـه بیشـتر فرصت داشتیم تا خوب به هـم نگاه کنیم و همۀ ناگفته های مهرآمیـز یک عمـر را در چند ثانیه بگوئیم ای کاش با خاطـره ها زندگی نمی کردیم
+ : دل نوشته هاي سکوت |
| ||||||