تبليغاتX
سکوت !!! - دل شکسته

سکوت !!!

دنبال رفته نباید رفت !!!!!

 

نشسته بود روی زمين و داشت يه تيکه هايی رو از روی زمين جمع می کرد.

بهش گفتم:کمک نمی خوای؟

گفت:نه،خودم جمع می کنم.

گفتم:حالا اين تيکه ها چی هست؟بدجوری شکسته،معلوم نيست چيه.

نگاه معناداری کرد و گفت:قلبم.اين تيکه های قلب منه که شکسته،خودم بايد جمعش کنم. 

بعدش گفت:می دونی چيه رفيق،آدمهای اين دوره زمونه دلداری بلد نيستن.وقتی     می خوای يه دل پاک و بی ريا رو به دستشون بسپاری،هنوز تو دستشون نگرفته،   می اندازنش زمين و می شکوننش.می خوام تيکه هاشو بسپارم به صاحب اصليش.اون دلداری خوب بلده.می خوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب بشه.آخه می دونی اون خودش گفته که قلبهای شکسته رو خيلی دوست داره.

تيکه های شکسته قلبش رو جمع کرد و يواش يواش از من دور شد و من توی اين اين فکر که چرا ما آدمها دلداری بلد نيستيم موندم.دلم می خواست بهش بگم،خب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی؟! انگار فهميد تو دلم چی گفتم.برگشت و گفت:دلم رو به دست هر کسی نسپردم.اون برای من هر کسی نبود.گفت و اين بار رفت سمت دريا.سهمش از تنهاييهاش دريا بود که رازدارش بود.    

+ : دل نوشته هاي سکوت |


X

صفحه اول
Email



گذشته ها

اردیبهشت 1388

اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386





پیوندها


    تعداد ديدار :